| اينجا و ... | |
|
یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦
au revoir pour toujours (Goodbye for ever )
زندگیام دگرگون شده افکارم پیوسته در حال مردن و زائیده شدن دوبارهاند هر روز و هر ساعت...تجربه هایم فراتر از آن چه که می اندیشیدم، روزها پیش، جهانم دیگر گنجایشم را نداشت به آرامی خزیدم تا نیم نگاهی داشته باشم به دنیاهای دیگر زشت و زیبا... به دنبال حقیقت بارها مردم و مردم و بی گریهی شروعش متولد، امروز برای عزیزترین دوستانم آهنگ میشل ساردو را فرستادم..اینجا هم گذاشتهامش. تا دوست داشتنم را نشانشان دهم بی دریغ و بی درخواست... و بالاخره من در امتداد تمامی این ها روزهایم را سپری می کنم..با تمام آدم های خوب اطرافم... اینجا دیگر بیگانهام..می خواهم برای همیشه تنهایش بگذارم زیرا نمی توانم افکارم را و تجربه هایم را آن چنان که هستند بنویسم چیزهایی که باید نگاشته شوند شاید گاهی به درد کسی بخورد و یا امید را گوشهی لبان انسانی خسته جاودانه سازد... جایی دیگر، دوست دارم بی نام و نشانتر، خود، هر آن چه را که زن بودنم برایم هدیه آورده بنویسم...زیرا که باید به داشتن جهانم افتخار کنم جهانی که در تیزی لحظهها یافتمش..لذتی که همیشه در من زندگی می کند... خوب اینجا هم روزی باید به انتهایش می رسید ..سه سال ..بی دریغ .... شاد باشید... پ ن: هومان و نگار عزیزم زیبایی ها را براتان آرزومندم... چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦
After all
*After all, tomorrow is another day After all , I'll think of it all tomorrow, at Tara. I can stand it then Ps , A beautiful song.thanks of a great friend سهشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦
تسلسل
گيجم از تمامی اتفاقات و بيش تر خسته ... مفهوم سادهی به غایت پیچیده ، که وقتی در هر فضایی تصوری ا ت پارامترهایش را در وضعیت مطلوب کنار هم قرار می دهی بازهم از درک صورت معادله ناتوانی. چرا هستی برای مان این مفهوم را تولید کرده ...نمی دانم دوست داشتن اسطوره وار هيچ گاه حتي در قصههاي بچگي هامان هم سرانجام دلپذيري نداشته اند شايد تمامي اين ها مي خواستند بگويند جهان واقع جداي از احساس ها و درك هاي ماورايي ما مسيرش را طي مي كند و هيچ ربطي هم به آن ندارد ، هر چند قبولش دشوار باشد. به هر حال هنوز تا سپيده ساعتي مانده و بهتر است دوباره واقعيات را مرور كنم ، ايا مي توانم به دنيايي واقعي و خشن برگردم و حس هايم را در گوشهاي از ذهنم براي داشتن يك خاطرهي شيرين ابدي سازم... به هر حال در مسير پر از زيبايي ها و زشتي ها آن جا كه ديگر تنها خود را مي يابي ، معلق، خاطرهي يك دوست داشتن عمیق مي تواند دوباره کمی به جلو هل ات دهد.. آن که ابریشم سفید، به بر دارد در می یابد که بیدار نمی تواند شد؛ زیرا که بیدار، و پریشانش کرده است واقعیت. پس، دلواپس، به رؤیا می گریزد و در بوستان ِ قصر می ایستد. یکه و تنها در بوستان ِ تاریک. و جشن دور است و روشنایی دروغگوست و شبِ خنک او را در خود گرفته است و از زنی که به سوی او خم می شود، می پرسد: «تو شبی؟» او لبخند می زند- و آنگاه مرد شرمسار از لباس سفیدش، هوای آن می کند که دور و تنها باشد، یکسره در لباس رزم.
پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦
دوست داشتن
دوست دارم زمانی بمیرم که دیگر مرده باشم .. هیچ کدام از سفرها را نرفتم. سه روز کنار تنهاییم در خانه ام .رامین با مهربانی همیشگیاش و درست قبل از رفتن طبیعت را بهانه کرد برای بهتر شدنم. مگر آدم معلق آن هم آویزان زیبایی طبیعت را می تواند حس کند ..فکر که می کنم منِ آویزان حس نمی کنم لَخت ! خلق می کنم کامل ترین زیبایی ها را با ناتوانی های انسانی ام.به سادگی. تجربهی قشنگی است و با تمامِ میتواتم بنامم تیزی کشنده باز هم می خواهمش. زهرا عمیق خندید ُ دختره داری به خدا می رسی ُ و من تکرا کنان که در نیستی خدا به کدام نقطه می رسم اکنون. بهترین شب عمرم بود کامل ترین می توانم بگویم .با پنج دوست دیگر در آن شب کامل در واقع شش خدای زمینی ,نیمه کامل . و چه قدر دوست داشتم دوست داشتم دوست داشتم, حد اعلایش بدون ذره ای در خواست و نیاز. مستی معمول نبود !!من مردم آرام با هر اشاره و نبم نگاهی بي كلام!! و فردایش دوباره مردم و مردم, شاید دیروز تصمیم گرفتم زاده شوم بکر و تازه . تا زلال تر دوست بدارم. چه قدر زندگی کردم آن شب..من!!تسلسل مردن و مردن و مردن بی زاییده شدن................تصورش را می توانید. کیست چیست کجاست .. مثل قطرهب چشمه که عبور مي كند از دل سخت سنگ و مي توان ديد رگ هاي نازك طنازي اش را كه خلاصه مي كند در وجودش خورشيد را و بيكران عالم را, و من اعتراف كنان بر بازگشت خاموش لذت ..بی او و با او در خودم. درست مثل هستيِ یک قطره. گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش *شعر : عصبان خدایی قروغ پ ن : برای تو و به سلامتی ات... پ ن : چه عالی که سه گانههایم تمام شده...آرامش را در کنار تقدیس می کنم. پ ن : چه شب خوبی بود با فرشته و احسان...فری خواب بود و تصویر خوابش روی کاغذ من...آخرش هم نتونستیم فیگور دلخواهمان را بکشیم...احسان سرشار از ایده و خلاقیت....و اینبار مدل نقاشی من!! در نبود دوربین به هر حال مدل خوش تیپ و زیبا را نباید ول کرد... سهشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦
واقعا از شعرش لذت بردم و از همسرایی گروه کر محمد نوری...* وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد * موسیقی متن سریال مدار صفر درجه... چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦
آدم بودن
دختره ! مثل بچه ی آدم بگیر تا صبح بخواب دیگه - بچه ی آدم!! منو که از تو تخم مرغ شانسی درآوردن! * من و ماهِ کامل و سرامیک های سرد کف ! دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦
تنهاییهایم!
به زور خودم را رساندم درمان گاه سر خیابان . تنها کاری که دکتر توانست برایم انجام دهد این بود که ماشین بگیرد و به بیمارستان برساندم.موبایل برادرم خاموش بود. و خونریزی قطع نمی شد. بدنم یخ یخ بود. . موقتی که به هوش آمدم پرستار داشت سرم را نوازش می کرد . بی اختیار اشکم جاری شد... یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦
چرا ..
سرم را سپردم به گرمای شانه و دستم را به احساس دستان زنانهاش. آرام بدون حرکت سر و دست گفت ... دوستت دارد ، خیلی آدم خوبی است ، می تواند بهترین برایت باشد. بی تکان سر و دست ،خیره به رقص نور روبه رو و رنگ های بدون ذره ای ترکیب در حال رژه جوابش را به همان آرامی دادم. پ ن : بعد ماه ها و ماه ها چرا اینقدر اذیتم می کنی! رواست آیا ؟ پ ن : ریست کردن که جواب نداده حتی وقتی پاور را چند ثانیه نگه می دارم و بعد شروع دوباره... این سیستم دیگه به درد من نمی خوره باید فکر جایگزینی قطعات باشم...آره!!! پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦
تکیلا و سيگار مور
نمی دانم !!تجربهی سقوط وحشتناک است ! و حشتناک تر معلق شدن در فضایی نا آشنا که انتهایش را نمی دانی ...بارها و بارها مردن درست قبل از مرگ حقیقی!! و .. وحشتناک تر سقوطی است که زن می کند! زجر آورتر اینکه دیگر مرگی وجود ندارد برای رهایی و آرام شدن ... پ ن : چه عالی که یاد نگرفته گریه را می دانم.. یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦
ذهن سیال با حریر نازک آبیاش بیست و چهار ساله می نمود اندام سفید و نرم، جوان تر و ملیحتر، با بودن در چهرهاش، دیگران شیفته اش می شدند . هوس کلیک و دیدن در او با بازی ثانیه ها متقارن بود! به چه، نمی دانست... می خواهد یا نمی خواهد. تیشرت تیرهی تنگ با جین پر رنگ و شیطنت کودکانه اش و همیشهکنارش در عکس ها ،خیلی نزدیک تر از تصورش و او در حیرت که چرا سالها ندیده اش در تمامی شان . چشمانش هنوز همانهایند همراه شیطنت و هوش سرشار ..وانگار زمان همان زمان او و او بود ..انگار. عجب بازیای. بیشتر که می دید جزئیات را، بیشتر می شناختش.لذت زنجیر گردنش توی عکس ها هم !. با نوک انگشت لمس کرد گرمای بدنش را داشت و رطوبت . چرا اینقدر گرم است و لذت بخش حالا!! کنارش بود نزدیکترتر در خیابان بیست و هفتم. توی ماشین اش. آهنگ ماریا کری و چه قدر خودش دور ..توی آن ماشین لعنتی. حالا آهنگ دلخواهش ، سوپر ترامپ. There are times when all the worlds asleep, دیوانهی این آهنگ بود همیشه . آرزوی بوسیدن داشت. بوسیدن و بوییدن ..اما نمی دانست استدلال ها را . کتاب را به دستش داد . بخوان بلند تر.. صفحهی صد و چهل و یک. داشت او را می خواند بلند. چه قدر دوست داشت ببوسدش همین حالا. ابتدایخیابان بیست و هفتم شاید هم انتهایش.هر دو. صفحه ی دویست و نمی دانم.حالا که دنیا دیوانه است اجازه بده ما هم دیوانه باشیم دود سیگار از میان لب هایش لغزید و جاری شد در فضای اتاق .چه قدر دوست داشتنی بود رقص مواج دود . با انگشت کوچک شکلی مبهم در فضا رسم کرد درست در مسیر دود .موجی تابدار کشیده شد و از کنار اندامش شروع کرد به فرار. چهرهاش از دور خشن تر می نمود، خوشش نمی آمد چشمانش چرا می خندند همیشه. دست کشید لای موها ، گرم و مرطوب. کلیک. سرش کنار شانهی شهاب بود نیمرخش جذاب تر. کنار رودخانهی کوچک با رویا و امین غرق خنده. نوزدهدقیقه بود که داشت نگاهش می کرد نیمرخش فرق می کرد. یک جور خاص جذاب تر انگار. نزدیک ترش هم برایش مفهوم نداشت.چرا این قدر چهره دارد . فقط از همان فاصله دوستش داشت ..لعنتی چیست جادوی این تغییر مکان. دستش خشکید روی دستگیرهی در، باید بروم خانه خستهام. سی و چها ر دقیقه بود که داشت نگاهش می کرد یکریز .مکثش طولانی انگار. مربي چرخيد گيرهي موهايش را باز كرد و ايستاد روبه رويش دستش را برد نزديك نزديك روبه روي چشمانش ، لبخند زد . پلك هاي بلندش را لمس كرد و سريع چرخيد و بي تغيير زل زد توي چشمانش.درست وسط مردمک هایش ،نقطه ی ورود همه چیز.همان جا که تصویری داشت از روبه رو شکل می گرفت. چرخش راز آلود.جهانی زنانه تغییر می کرد در طول این چرخش زيباييش در همین بود خيره به نامعلوم و چرخ و دوباره خيره به همان نامعلوم.موهايش هم مي چرخيد با چشمهايش و پرواز نرم دستانش. چرخ! كليك! سیگاری دیگر آتش زد. شانزده نفر بودند دختر ها كم تر.چه قدر دوستش داشت در آن ست آديداس اصل از کدامین کشور خریده بود نمی دانست . با كولهي مشكي و شيطنت ابدي اش فاصله اش همان فاصله ی دلخواه بود.... كليك ! آبیِ آبي بودند چشمانش فكرش را هم نمي كرد .آبي اش مسحورش مي كرد پانزده ثانيه خيره شد در آبي چشمانش بی خیال ، زلال نه . او هم مي دانست جذبهي مردانه اش را در اندام كشيده و آبي بي دريغ چشمانش. مكثي گذرا و پيوند لبخندها .نوک انگشتانش آلوده ِ ی صورتی بنفش بود هم رنگ لب هایش و انتهای سیگار.. دو كليك بوی نفس های مربی را حس می کرد ،خود را سپرد به گرمای بازوان اش. موهایی آویزان ازمیان تن ها و بازوان.وپاهایی معلق در هوا . لرزش لذت بخشی از اندام او جاری می شد به آرامی در اندامش . چرخ و بازگشت به فاصله ی قبلی و خیره به همان نامعلوم. به اندازه ی بیست و دو دقیقه تنها ماندند.هر دو در تبی گذرا هوس این زمان را می کردند چه می توانست اتفاق بیافتد در بیست و دو دقیقه با هم بودن . فاصله شان فاصله ی دلخواه بود و تنهایی شان مطلق . هر دو غرق در لذت خود ، شروع کردند به حرف زدن راجع به جنبش کینزی صد سال پیش. احساس گرمي مطبوع داشت نوك انگشتانش ، هفتاد و چهار عکس را به دقت دیده بود . گرما رسوخ مي كرد به مفز استخوانش کم کم و دردی سوزناک توام .دستش را برد نزدیک زانویش خاکستر سیگار نشست روی حریر آبی اش. سهشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦
لب دریا برویم ، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت از آب . ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم ... سهراب.
شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦
وقتی می خواهمش نیست، شدیدا که می خواهمش ، اصلا نیست گم شده گویی، تمنایش که می کنم با روح و جسم هر دو ...می فهمم که فراموش شده ام سال ها و سال ها پیش،گویی ابدا وجود نداشته...شاید تنها اوهامی بی رنگ بوده زاییدهی سال ها تمنا و تنهایی ام از ته تاریکی مرداب امروز. مرداب....مرداب..... درک تاریکی عمقش لذت پردرد است و خفگی نیمه مطلق. لعنتی!!! زندگی ام می میرد!! مرداب همیشه روحش را به تاریکی می فروشد..آن جاست خدای تاریکی ها..در کنار تاریکی ازلی مرداب. لعنتی!!! مرداب را هم من ، به تعفن واداشتم!! حقیقت دارد این آیا... رها باید شد... آیا!! شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦
بالا و پایین پریدن های شیطنت بار، لیس زدن های سرشار از مهربانیش،شادی های موذی وارش ، نگاه ها و دوست داشتن های بی ریا و ...همه و همه تشویقم می کنند که در فکر یک فلوسی خواستنی باشم.. دارم به قبول مسوولیتش می اندیشم در قبال... پ ن : خوشحالم که هنوز پوستم نرم نرم است و زنانگی ام بی حد... پن : سه شب می شود که خوب نخوابیدهام ساعت ۲:۵۰ دقیقه شب با احساس گرسنگی شدید بیدار شدم برای خوردن هیچ که برای آن موقع مناسب باشد پیدا نکردم ۱۰ دقیقهای در یخچال باز مبهوت نگاه می کردم.نمی دانستم برای خوردن چه می خواهم و چه دوست دارم ، گرسنهام نبود گویی .. رفتم سراغ ماهواره...۷۰ درصد کانال ها صحنه های همجنس بازی مردان و زنان را نشان می دانند...چه بر سرمان آمده..گیجم . شاید مسیر تکامل به مرحله بازگشتش رسیده ، بازگشت ازلی..به اوایل تکامل که بیشتر حیوان بودیم تا انسان..عشق به تمامی گم شده است این جا و آن جا .......... یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦
يک کامنت از من
چه قدر دست نوشتهایت فرق کرده! این روزها ، یک جور خاص شده ..جور غریب و دور از تخیلهای آدم ها و این ابزار مجازی ، شاید گنجایش تحلیلهایشان بالا رفته، این همه یعنی.. می تواند باشد یعنی، یک انقلاب در تحلیل، جالب می شود حتی تصویری از تصورش.. یا من عقب ماندهام کلی....شاید. به هر حال به یقین زندگی خواهم کرد با آن ها..یاد گرفتم رسوخ کنم به مغزت آرامتر از یک ویروس ایدز و شاید ویرانگر تر روزی .. مرگ ذهنی زیباتر از مرگ جنسی است آیا...؟؟ هر دو زاییدهی یک لذتاند در هر صورت . نوشتارهایت گویی تخیل من هستند همه !! نه زندگی ام هستند بخشی از آن ، آن بخشی که فضای هر دویمان را شامل می شود من و تو..با رگههای مشترک پارامترهایش ..آه ..باز هم پارامترها....خوب یاد گرفته اند بازی کنند با تو و من.آرام سُر میدهندمان به این فضا..به این لعنتی دوست داشتنی... می دانمت ..بگذار فکر کنم حداقل این را.. دچار جهش شده ای به جلو یا عقب..فرقی هم نمی کند در هر حال ... وای عزیزم ... چه گذشته بر تو ... این سال ها که من و تو داشتیم از پوسته تخم مرغ، تویش تغذیه می کردیم ...کاش می شد حرف بزنیم ..بیش تر.....بیش تر .. نه این طور بهتر است بدون کلام آرام همدیگر را هضم کنیم ، هر روز ...تمام نمی شویم در آن!! جاودانه می شویم..و فرصت داریم فکر کنیم به ان لعنتی دوست داشتنی .ویرانش کنیم قورتش دهیم ، باردارش کنیم و یا کشف... هر وقت دچار جهش می شوم می چرخم آرام تر. با هیچ ام..شبیه چرخ های باله!! هنوز یاد نگرفته ام با یک پا بچرخم و بعد دو پا را از زمین بلند کنم.... تنم را به گوشهی دیوار می سپارم و بعد نفس نفس می زنم ! دیوار نوازش نمی داند گویی... آن وقت من تازه متولد می شود..مدت ها زمان نیاز دارم طفل را بشناسم و در این مدت خودخواهی مادرانهام هیچ ندارد ... زاییدن همیشه لذت بخش است... طعم خونش را هنوز می دانم!!! پ ن : به گیس طلا جون.. سهشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦
دو کلیک
روبهرویم ایستاده بود درست آن طرف خط عابر پیاده، با همان کت و شلوار تیره که کمی بر اندامش گشاد می نمود و کروات متناسب، تنها فرقش با آن شب عینک آفتابی بزرگی بود که صورت کشیده و لاغرش را می پوشاند. فکر کنم می خواست کمتر شناخته شود. حرف و حرف و حرف ،کلام مان خلاصهی سال هایی بود که در میانشان همدیگر را می یافتیم گاهی آشنا گاه دورِ دور .یادم هست بیش تر از من او حرف می زد با آمیزهای از قدرت ، شهرت و شهوت توام. مسیر نگاهم را تغییر ندادم و بی لحظهای مکث صدایش کردم..صدایم گم شد در میان ماشین ها ، دود و شلوغی ...رفته بود بی آنکه ببیندم. نباید ذهنم شرطی شود نه حالا، حداقل تلاش می کنم تا اینگونه به خود وانمود کنم، باید صریحتر هضمش کنم. داشتم با تلفن حرف می زدم، بحث مان در مورد شخصیت ها بود و اسطورهها به گمانم.ساعت یک و چهل دقیقه شب. اس ام اس رضا رسید، خوبی تو... داشتم فکر می کردم خوبم من آیا، چرا نباید خوب باشم این وقت شب حداقل. جوابش را بی تامل دادم. پشت تلفن امیر داشت جملهی کوتاهی از کتاب را می خواند من هنوز نرسیده بودم به ان جا ُ کدام احمقیم من که شک می کنم یا او که اعتماد می کند ، من که اهمیت می دهم یا او که اعتنا نمی کند ُ نگاهم روی بوم خشکید یادم رفته بود قلموها را تمیز کنم رنگ رویشان خشکیده بود، پالت هم بد جور کثیف شده بود ... ُ شمایل فلیسیا ُ برگشتم سر بحثمان، آخ.. اس ام اس ستاره رسید، برای حسین فوروارد کردم از این جور اس ام اس ها این موقع شب خوشش می آید ...باز هم دراز کش روی تخت،او، بدون هیچ نوری...کجایی تو دختر! هیچ همین جام گوشم با توست آیا؟ خوشحالم که زنی ، داری کارهاتو می کنی و هم زمان حرف می زنی با من !!! صدای آرام امیر مرا برگرداند به میانههای بحث مان...راست می گفت داشتم لاک می زدم چند رنگ تواماُ... بحث راجع به زن بود شاید هم راجع به من، راجع به او بیشتر.. هنوز هفتاد و پنج صفحه از کتاب مانده دارم کشش می دهم، احتمالا هوشیارانه. شمایل نباید تمام شود به هر حال. برایت تمام که شد از ذهنت می جهد بیرون، آنوقت است مردم می بینندش... خنده ام گرفت به قول دوستی گاهی وقت ها باید موس ام را معلق آویزان کنم یا نه خشنتر دارش بزنم...اینطور خودم را حلق آویز کرده ام حداقل بخشی از خودم را.آن بخش را که همیشهنیاز مند است به کلیک، می فهمید کلیک..قسمت ارسال .. تبم داشت بالا می رفت هضیان می گفتم یا نه ! چشمان ریز سبزش جلوی صورتم بود نزدیک نزدیکش بودم خیلی نزدیک. صورتش انگار ساعت هاست که مرده.. سفید سفید بدون هیچ رنگی .من بودم یا چشمان او،ریز و سبز، کمی بلندش کردم و مخلوط آب و عسل را به زور خوراندمش..صورتش کمی رنگ گرفت.بازگشت به دنیای رنگ ها. به جای او من بودم حالا، آرام می لرزیدم. دو ساعت و چهل دقیقه است که حرف می زنیم، من بیست و پنج ساعت است که فکر می کنم اندکی بیش تر شاید. یاد سمیرا افتادم مهربان است و همیشه می خندد . سمیرا را دوست دارم خیلی ! رامین را هم ..حس بوسهی پس از رقص!! دوربین می گردد دختر ها و پسرها دست می زنند و شادی می کنند!!! سه ساعت و بیست دقیقه!! خوابم گرفته ...فردا می خواهم بروم پارک ... رضا با فلوسی می خواهند بیایند گردش...دوست دارم زودتر فلوسی را ببینم فکر کنم خیلی خواستنی و خوشگل باشد.. سفید و خوشگل... یکشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٦
دماوند سرتاسر ابهت مغرور که آغوشش را بر صبوران می گشاید ارام می خواندت به خود تا دمی بیاسایی با خاکش ...یخهایش فرسوده و سنگ های بیرون افتادهی درونش ... پ ن : مسئلهی دماوند ساده تر حل شد از تصورم دیروز ! نمی دانم چرا سخت است برایم حل این سادهترین مسئلهی زندگانیم اکنون . دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦
خدايان
سیر در فضاهای متمم و مکمل که اندامت در انتظارش تمنا کنان می لرزد و می تازد وقتی در می یابی که دیگر نمی توانی خط و مرز تعیین کنی برای تمام آن چه که تفکرت را شرطی کرده ای با آن، می یابی که معلق در حال رسیدن به لذتی خواهی بود که مرزی ندارد با دردی یکسان.... نقاش با طرح ، بوم، عکس، دوربین و ...... دیگر مرزی ندارد.... پ ن : حالیم کردم ، لزومی ندارد تا چیزی که می خواهی را بدست آوری دورتر از واقیتی است در حد درکت و نیازت ...با آنچه که می توانی سکوی پرش تولید کن تا بتوانی در خلا مطلق پرداخته ، به آن نزدیکتر گردی...نقاط مرزی قابل پرش و گذر هم هستند.آری، تجسم حقیقت در ماورای موجودیت خالی....هیچ............................ پ ن : چه خوب که از او خدایی ساختم عجیب تر از تصورش...و خداگونه، خود !! ایمانش آوردم...خدایان ِ........... شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦
دچار بازیِ اصیل شده ایم ساعت ها حرف می زنیم و با اشتیاق در انتظار دیدن و کشف همدیگر ، غریبتر ، بعد از سال ها در فضایی کاملا متفاوت تر. موقع دیدار همیشه اتفاقی از هم دورمان می کند. پی نوشت : بعضی وقت ها خدایی در ذهن ساخته می شود با صورتی ماورای فکر و ذهن انسان وار.گ اهی بهتر است خدا را به روی زمین فرود نکشانیم ....صعود خود، گاهی هم بدک نیست. پی نوشت : طرحم روی بوم بی پروا در حال زیبا شدنِ افسانهای است در هر خط رنگی جا مانده ، به بومم حسادت می کنم شدیدا، از زمان که می گذرد یا نه با زمان ، زیبای خفته ام زیباتر می شود و تحسین نگاههای اغماگر در لمس بی شرمانهی عریانیش تمام و کمال ...طراح اما پیرتر و بی رنگ تر. چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦
روی میز پر بود از شوکولات های مختلف و انواع نات ها از ایالت های مختلف، و همه بی نهایت در نظرم خوشمزه.... با حوصله تاریخچه و طعم خوردنی ها را توضیح می داد، من نه به حرفهاش که به اشتیاقش در انتقال سالها تجربه و دانسته می اندیشیدم. نات خاص کالیفرنیا با شکلات ایتالیایی با رنگ های خوشگل و طعم انواع مشروب بیشتر جذبم کرد. سهم من یک بسته شوکولات سویسی بود که برایم روی یخچال کنار گذاشته بود با تمام آن چه روی میز بود تا دوباره برگشتنم. خانهام تا حالا اینقدر خوردنی در خودش جای نداده بود. پ ن : این روزها تفریحم شده کیف کردن با سوتی های این سال ها دورافتاده از وطن، نمی دانم کدام دوستم زنگ زده بود که طبق عادت گوشی را برداشته و انگلیسی صحبت کرده بود بنده خدا دوستم هل شده بود و گفته بود ببخشید فکر کنم اشتباهی گرفته ام..... هر جایی که اهنگ باشد طرح رقص دسته جمعی را می چیند.... چه قدر شاد است این آدم و چه قدر خالص. پ ن : جوابم به اس ام اس اش در مورد دعوتش، تشکر بود خوشحالم با هام روراست بود و خواستهاش رو بی حاشیه مطرح کرد نه اینکه ماه ها صبر کند موش بدواند تا لپ مطلب را بگوید ..آن وقتی که برای من کار از کار گذشته باشد. برای همین شدیدا دوستش دارم . باز هم متشکرم از او .... [ آرشيو | پست الكترونيك ] |
